سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

55

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

آن ولايت را و نمىدانى كه اين‌ها را كه مىگيرى به امانت و عاريت مىگيرى و شبانى مىكنى و گوسفندان خداوند آن ده مىستانى تا نيكو دارى و نگاه دارى و تو نمىدانى كه هرچه بيش طلبى بار تو بيش شود و كار تو مشكل‌تر بود چو در عهدهء اين‌قدر امانت درماندهء ديگر چه مىطلبى بنگر درين امانت و عاريتها كه دارى اگر صيانتى بجاى مىآرى ديگر مىطلب و اگر خيانت مىكنى ديگر مطلب اكنون حاصل اينست كه با درستى و راستى استوار باش تا باطل و نادرست ترا نربايد و بدانك باطل و نادرست صف كشيده‌اند و بسوى تو حمله مىآرند و خود را بر تو عرضه مىدهند امّا چه غم چو در چشم و حواس تو حق برقرار خودست . اكنون حيوة دنيا باطلست از آنك باطل آن باشد كه مىنمايد و چيزى نباشد همچون سحر كه بنمايد و چون چشم بمالى آن خيال نمانده باشد و همچنانك در تاريكى ديو چون مناره مىنمايد چو لا حول كنى هيچ نپايد و اين حياة دنيا و خوشى دنيا صف زده است از مشرق تا مغرب از عملها و شهوت و نهمت و آرزوى فرزندان و شره جمعيّت و خويش و تبار و آبروى و زينت و زبردستى و اين همه بر تو حمله مىآرند و ازين خيالهاى فايده دنيا وى چندين بار ديدى كه آمدند و رفتند و هيچ نمانده است و حاصل آن خاكى يا عقوبتى بوده باشد امّا سعادت تو به آخرت و بطلب آخرت باز بسته است . اكنون نسبت تو به خاك است و خاك را چه اثر باشد همچنانك خاك را چه خبرست از نسبت تو بوى و خاك را از تو چه كمال و ترا از خاك چه كمال و دور تو نيز گذرد و خاك شوى پس خاك را از خاك چه اثر شود ديدى كه دنيا حيوة نمود و ليكن هيچ نبود . اكنون چو اين باطل ترا از حق مىكند تو در دست وى اسير باشى اگر فرصت يا بى بگريز به حق بازآى كه توبه عبارت ازين است تو كه عمارت و بنا را دوست دارى چون دلت آنجا نيارامد باز بدست خود خراب مىكنى و جاييت كه دل بيارامد بنادر مىافكنى و اگر جايى نه‌ايستى و دلت فرونيايد در بناى تن خود و قالب خود تدبير مىكنى و صحت وى مىورزى پس چنان باشد كه در زمين مردمان و بر چه ويران بنا مىافكنى بارى بنا چنان افكن كه اگر خداونده بيايد و آن را ويران كند چوبى بماند كه با خود